بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
127
خلاصة التجارب ( طبع جديد )
چون خونابه كه از گوشت آيد به شستن و قراقر در شكم مىبود و ليكن پيچش كم بود و از غذا تنفر عظيم داشت . و شير چون مدتها بود كه ترك كرده بود نمىگرفت و از قوابض مذكوره چيزى اندك به حيل به دو مىخورانيدند و نفعى ظاهر نمىشد و اعراض نفسانى چندان مىكرد كه مرض مىافزود و از هفته درگذشت و او ضعيف شد . يكى فرمود كه عصير فودنه نهرى گرفتند و قدرى آرد ميدهء گندم بر آن عصير و اندك آب خمير كردند و ماهيچه از آن پختند و قاتق آن كشك و مغز جوز بريان كرده ساختند و به حيل به دو خورانيدند مفيد آمد . سه روز اين غذا دادند و قبض شد و تب پيدا كرد و روز ديگر به شياف صابون شكم او گشودند و شب عرق كرد و صحت يافت . حكايت : كودكى ديگر را بحران تب غير خالصه به اسهال شده بود و بعد از رفع تب ، معده و احشاى او ضعيف گشته و غالبا سده هم در جگر او به واسطهء تغليظ تدابير و ضعف قوا واقع شده بود و هرچه خوردى غير منهضم به اسهال رفتى . و سبب آن بود كه در تب جهت تسكين حرارت مرخيات و مبردات چون آلوى مقشر خيسانيده و شفتالو و هندوانه و انار ترش بسيار به دو داده بودند و مدت ده روز اين اسهال بود و شبانه روزى بيست كرت نزديك رفتى و قوابض فايده نمىكرد آخر به پلاو مزعفر ميل كرد و خورد و صحت يافت . و بسيار طفل كودك را بدين نوع علاج شد آنچه اسهال بحرانى و غير بحرانى داشتند و كهنه شده بود . حكايت : و در ساوه بودم در سنه اربع و تسعمائه در فصل تابستان در هوا اندكى تعفنى پيدا شد و مولد تب و اسهال دموى شد به تخصيص در اطفال و كودكان و بسيارى بدين مرض مىرفتند و هيچ علاج موافق نمىآمد حتى ترياقات نيز مؤثر نبود . و صبيه داشتم يك سال و نيم اين مرض پيدا كرد و علاج نمىپذيرفت و چنان ضعيف شد هفته را كه از پهلو به ديگر پهلو نتوانستى گرديد و مقطوع الطمع شد جهت آنكه علاج به قوابض و ترياقات به هوا مقاومت نمىكرد . او را همچنان بىهوش وضع بر روى بالشى خوابانيده بر بالاى پالان بر پيش كنيزى مضبوط ساخته متوجهء مزدقان كه هواى آن خنكتر از ساوه و وحشتى در هواى آن نبود گشتيم . از هواى ساوه پنج فرسخ دور شديم بر لب رودخانه لحظهء نزول كرديم و هواى خنك رودخانه سحرگاه بر اين طفل آمد چشم باز كرد و نان طلب نمود . قدرى دادند خورد و آب طلب كرد و خورد و حركت و تكلم آغاز كرد . ديگر كوچ كرديم و دو فرسخ ديگر رفتيم . چاشتگاه به رباطى خوشهوا فرود آمديم . نان و ماست طلب كرد ، دادند و خورد قوت يافت ؛ چنانكه برخواست و خود ميل بازى كردن نمود و تب و اسهال هر دو كمتر شده بود . و بار ديگر از بين الصلاتين تا خفتن چهار فرسخ ديگر رفتيم و به موضع خوشهوا به سرچشمه و اندكى شب خواب كرديم و در اين شب اندكى نان با پنير شور خورد و شكمش فى الجمله خوش بود و على الصباح تب نيز بر طرف شد به اندك عرق و برخواست و مىدويد و بازى مىكرد تا عصر آنجا بوديم ، دو نوبت شكمش آمد نيم اسهال به اندك خونآلوده و عصر از آنجا به مزدقان رفتيم . به مجرد همين نقل هوا و حركت تمام صحت يافت و از اطعمه پرهيزى نداشت و ليكن ميوه هيچ نمىدادم و بيشتر غذاى او نان و ماست و پلاو و ماست و برنجينه با ماست مىداديم در نهايت نيكو بود . زحير چون از رسيد سرما بود به اسافل ، علاج آن است